قالب وبلاگ
شکوفه ی گیلاسمون
 

 

 

 

[ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

بعد از یه مدت طولانی‌ سلام به روی ماهت

خیلی‌ اتفقا افتاده تو مدت که اگه بخوام همشونو بگم یه طومار می‌شه پس خلاصه می‌کنم مطلب قبلی یه ماه قبل از تولد دو سالگی شماست.

تولدت رو یه جشن چهار نفری کوچیک تو خونمون گرفتیم که خیلی‌ خوش گذشت و تقریبا ۲ ماه بعدش رفتیم ایران که خیلی‌ خوب بود وای دلم تنگ شد دوباره تو خیلی‌ بهت خوش گذشت حسابی‌ نازکش داشتی دورو برت از دایی‌ها گرفته تا دایی بزرگا مامان بزرگا بابایی من عمها و خلاصه همگی‌.

بیشتر از همه به دایی مرتضی‌ و ایبا عادت کرده بودی حالا ایبا کیه؟؟ بابای من از ما که تقلید نکردی چون ما بابا صداش می‌زنیم و از بابا مجید تقلید کردی که آقای بتقوا صداشون می‌زنه و یه کار به ایبا تبدیلش کردی و هنوزم وقتی گریت در میاد میگی‌ ایییییییییباا....

ایران با همه خوشیها گرما و صمیمیتها گذشت زود هم گذشت ما ۲ ماه اونجا بودیم بعد هم که برگشتیم خونمون

یه ماه دنبال خونه گشتیم اسباب کشی‌ کردیم و الان یه ۲۰ روزی میگذره تو خونه جدید.

راستی‌ ایران که ادیم خودت یه روز پوشکت رو باز کردی رفتی‌ تو دستشویی‌ جیش کردی وای حال کردمممم

بدم که امدیم اینجا کم کم یاد گرفتی‌ رو توالت بشینی‌ و جیش کنی‌ حالا هروقت هم که سیفون رو می‌کشی میگی‌ جیش بای باییی...

داداشیت هم بزرگ شده دو ماه دیگه یه سالش می‌شه و کم کم شما دارید باهم هم بعضی‌ میشین بعضی‌ وقتا تنها تون میزارم میبینم باهم کنار میاد البته از دور نگاهتون میکنما آخه موکشی هم هست تو این کنار امدنا گاهی

خلاصه روزا می‌گذرن و شما بزرگ و بزرگتر میشید امیدوارم همیشه هوای همو داشته باشید و محرم راز و دلم هم باشیددد.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

سلام عزیزم وای که چه ماه شدیقلب بزرگ شدی آقا شدیعینک فدات بشم, کیان عزیزم عشق کوچولوی منی پسرم داری کم کم حرف میزنیا بعضی‌ چیزایی‌ که بهت میگیم رو تکرار میکنی‌

بعضی‌ وقتا حس می‌کنم انگلیسی‌ حرف می‌زنیتعجب

حسابی‌ حسابی‌ شوخ شدی اصلا حد نداره یه لحظه آروم نیستی‌زبان شاید روزی ۲۰ بار بری سر یخچال و منو مجبور کنی‌ که هرچی‌ می‌خوای بهت بدم بعدش هم که بی‌خیال نمیشی‌ که ,خلاصه ماجرایی داریم با قضییه یخچال هر روزنیشخند

شبها هم که نمی‌دونم چرا نمی‌خوابی همش بیدار میشی‌ دوباره می‌خوابیخواب

اینم عکسای جدید:

زودی بذارم تا شما و داداشی خوابید بیدار بشی‌ نمی‌زاری که من اینجا بشینم

با همه این حرفا با تمام وجودم دوست دارم پسر کوچولوی من شکوفهٔ گیلاسمماچ

[ چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

پسر گلم بالاخره داداشی اومد و الان ۶ هفته می‌گذره همونطوری که فکر می‌کردم خیلی‌ داداش خوب و مهربونی هستی‌ پارسا رو دوس داری ,بغلش کنی‌ بوسش کنی‌ خلاصه فقط اگه بهت بگم نی‌نی پیپی کرده بهش نزدیک نمیشی‌ همش هم باخودت میگی‌ پیپی پیپیسبز

کیان من خیلی‌ زود بزرگ شدی مامان وقتی خسته میشم و دستمو میزارم رو صورتم میای آروم پامو ناز میکنی‌ یا بغلم میکنی‌ و میزنی رو پشتمبغل، خیلی‌ حس قشنگیه یا وقتی یه کاری میکنی‌ که ناراحت میشم میای از دلم دربیاری لباتو غنچه میکنی‌ که بوسم کنی‌ ماچلپم هم قبول نداری باید حتما لبمو ببوسی قشنگیش اینجاست که من با لبم سیبیلاتو احساس می‌کنملبخند....

حرف هم که هنوز کامل نمیزنی فقط چند کلمه وقتی بابایی یا عکسشو میبینی‌ میگی‌ با.... (نو...ما....بای)اینا رو هم میگی‌ من اصلا عجله ندارم که زودتر حرف بزنی‌ دلم می‌خواد آروم آروم بزرگ بشی‌ از تماشا کردنت خسته نمیشم پسرکم

وقتی پارسا رو بغل می‌کنم بعد شما رو، میگم چه زود گذشت تا دو سال پیش تو هم مثل پارسا یه نی‌نی بودی تو بغلم راحت جا می‌شدی اما الان ماشالا از تو بغلم زدی بیرون یه وقت فکر نکنی‌ یه روز تو بغلم جا نمیشیا نه هر چقدم بزرگ بشی‌ بازم همیشه تو بغلم واست جا هست،  اما............یه روز میاد که قد بکشی و من باید سرمو بالا کنم تا روی ماهتو ببینم قلبایشالا

خواب بودیا همین الان بیدار شدی امدی رو پام نشستی دوربینو گرفتی‌ داری الو میکنینیشخند

 این عکس روزی که فرداش داداشی دنیا اومد تو پارک پشت خونمون

 

 اینجا تازه از بیرون امدیم شما تو ماشین خواب بودی بابایی گذاشتت تو خونه

با چشم بسته خودتو به مبل رسوندی خوابیدی اینجوری جدی خوابی‌خواب

 

اینم ماهی‌ که داری بوسش میکنی‌ دارم کم کم تو این فکر میرم که یه حیوون خونگی واست بگیرم

 

 

[ دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

 

این عکسها هم مال بازدیدی هست که رفتیم safety village   این خانوم پلیس هم عاشقت شده بودقلب

 

 

سلام گنجیشک کوچولوی مامان الان که دارم اینو مینویسم شما لالا هستی‌خواب واسه

همینه که وقت کردم بشینم پشت کامی‌ خلاصه که امروز ۳۱ آگوست هست و این

عکسها مال هفته آخر ژولای و اول آگوست که تعطیلات تابستونی بابایی بود و حسابی

‌ بهمون خوش گذشت نیشخندمخصوصا به شما که فقط دلت می‌خواد بری بیرونزبان

همیشه این

آخرین تابستون ۳ نفری بود از ساله دیگه ایشالا تابستونا ۴ نفری هستیم چون داداش

جونت داره میاد الان که حسابی‌ منتظرشی همش هم نازش میکنی‌ ایشالا که

همیشه همینقدر باهاش مهربون باشی‌ بغلکه میدونم هستی‌ پسر گلم هر چقدر هم که

 بگذره یادت نر که همیشه شکوفهٔ گیلاسه من توییماچ

[ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

سلام به پسر گٔل مامان

عزیزم کیان گلم ماشالا مامان خیلی‌ خیلی‌ پر انرژی و شلوغ شدی یه دقیقه آروم نمی‌گیری من همش باید دنبالت بدوم وقتی بیرونیم تو خونه هم که هر روز دکور عوض میکنی‌ واسمزبان

خلاصه که ماهی‌ ماه دلم همه‌رو می‌بری لبخنددیگه چیزی به اومدن داداشی نمونده‌ها داداش بزرگه انقد شلوغ نباش اونم ازت یاد میگیرهعینک

پسر گلم هر چقد هم که بزرگ بشی‌ داداشی هم که بیاد بازم بیبی منی بازم شکوفهٔ گیلاس منیبغل

تازگیها هم که اصلا دلت نمیخواد پوشکت کنم همش پشکتو باز میکنی‌ لباسهاتو در میاری می‌خوای لخت باشی‌ از خود راضیبیرون هم که میریم همش کفشاتو در میاری تو فکر‌ اینم که یه کفشی بگیرم که نتونی در بیاری متفکرآخه بیرون دیگه واقعا نمی‌شه مامان جون تو خونه اجازه داری هر کاری که دوس داری بکنینیشخند

[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

[ جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]

سلام گل باغ زندگیلبخند

مرد کوچولوی مامان لالا کرده خوابوسط خونه از بس که خسته شده مامان جون خییییلی فعالی‌ ماشالا این روزا که صبح زودتر از بابایی بیدار میشی‌ حتا زود تر از خورشید خانوم هنوز هوا روشن نشده کیان ما بیداره مژهانقد هم گریه میکنی‌ تا مامان یا بابا بیدار بشه قبولم نداری بیای پیش ما حتما باید بریم تو آشپز خونه صبحانه بخوریم عزیزمی مامان

انقد بیبی دوس داری نمی‌دونم حالا داداشی بیاد چطوری باهاش رفتار میکنی‌ اما مطمئنم که بهترین داداش بزرگهٔ دنیا میشی‌ براش دعا کن این روزا زود بگذره و داداشی سلامت بیاد پیشمون

عاشق آب هستی‌ پارسال که با بابایی میرفتی استخر کوچیک بودی امسال دیگه نه اصلا قبول نمیکنی‌ که تو تیوپ یا چیز دیگه‌ای رو آب بشینی‌ می‌خوای خودت تو آب باشی‌ و حسابی‌ هم کیف میکنی‌ حتما زودی شنا یاد میگیری

ساحلو که نگو دیگه اصلا قابل کنترل نیستی‌ وقتی میریم اونجا یا دنبال پرندهایی یا می‌دوی به طرف آب یا میری تو زمین والیبال بقیه دنبال تپشون و همه رو از بازی میندازی زباناما کلا باهات حال می‌کنن بقیه چون خیلی‌ شیرینی‌ مامانی

تو کلاسایی هم که با هم میریم به  busy boy معروف شدی یه دقیقه آروم نمی‌گیری تو کارسیتها دنبال بیبی میگردی تا انگشتتو بکنی‌ تو چششوننیشخند خلاصه همه جارو بهم می‌ریزی اینم چند تا عکس:

وقتی کیان از کنترل خارج میشود

 

من اسم رایان رو واسه داداشیت انتخاب کردم که بابایی هم خوشش اومد و گفت قشنگه پس منتظر داداش رایان باش که تو راه داره میاد پیشت تا از تنهایی‌ در بیای

[ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سارا مامیه شکوفه گیلاس ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام یه خانواده کوچیکه سه نفره که همو داریم و خدای مهربونمون این وبلاگ هم خاطرات کیان هست با مامان و باباش، که یه روزی مرهم دلتنگیامون می‌شه!!! کیان عزیزم هر روز تورو به سینه میفشارمو خدا رو شکر می‌کنم ،درست وقتی که هیچکس پذیرای عشق بی‌ نهایت درونم نبود ،خدا تو رو در وجودم گذاشت و تو شدی پذیرای عشقم تا با اون به کمال برسی‌ به امید خدای مهربون............ عزیزم در ساعت ۱۲:۲۰ بامداد ۲۰ ژانویه ۲۰۱۱ در بیمارستان سن ژوزف با زایمان طبیعی پاهای کوچولوتو به این دنیا گذاشتی و به زندگیمون هزار هزار رنگ بخشیدی........ این وبلاگ رو هم تقدیم می‌کنیم به پسرمون که یه روز مرد بزرگی‌ می‌شه.
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب